توي قصابي بودم كه يه پيرزنه اومد تو و يك گوشه ايستاد...يه آقاي خوشتيپي هم اومد تو و گفت ابرام آقا قربون دستت پنج كيلو فيله گوساله برام بكش عجله دارم... آقاي قصاب هم شروع كرد به بريدن فيله و جدا كردن اضافه هاش...همينطور كه داشت كارشو ميكرد رو كرد به پيرزن و گفت : چي ميخواي ننه؟
پيرزن اومد جلو يه پونصد تومني مچاله گذاشت تو ترازو . گفت همين رو گوشت بده ننه... قصاب يه نگاه به پونصد تومني كرد و گفت : پونصد تومن فقط آشغال گوشت ميشه بدم؟ پيرزن فكري كرد و گفت بده ننه. قصاب آشغال گوشت هاي اون جوون رو ميكند و ميذاشت واسه پيرزن.... اون جووني كه فيله سفارش داده بود همين جور كه با موبايلش بازي ميكرد گفت: اينارو واسه سگت ميخواي مادر؟ پيرزن نگاهي به جوون انداخت و گفت : سگ؟؟؟!!! جوون گفت اّره ديگه.. سگ من اين فيلهها رو هم با ناز ميخوره ..... سگ شما چجوري اينا رو ميخوره؟ پيرزن گفت: مُيخُوره ديگه نِنه ..... شيكم گشنه سَنگم مُيخُوره ..... جوون گفت نژادش چيه مادر؟ پيرزنه گفت بهش مِيگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اينا رو برا بچههام ميخوام اّبگوشت بار بذارم! جوونه رنگش عوض شد ..... يه تيكه از گوشتاي فيله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشتاي پيرزن ..... پيرزن بهش گفت: تُو مَگه اينارو برا سَگِت نگرفته بُودي؟ جوون گفت: چرا .پيرزن گفت ما غِذاي سَگ نِمُيخُوريم نِنه ..... بعد گوشت فيله رو گذاشت اون طرف و آشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.
نوشته شده توسط فرزانه
| ۷ دى ۱۳۹۰ ساعت ۰۹:۰۷:۵۰
| آرشيو نظرات (0)
از بيل گيتس پرسيدن از تو ثروتمندتر هم هست؟
در جواب گفت بله فقط يك نفر. پرسيدن كي؟
در جواب گفت سالها پيش زماني كه از اداره اخراج شدم و تازه انديشهي طراحي مايكروسافت رو توي ذهنم پي ريزي ميكردم، در فرودگاهي در نيويورك قبل از پرواز، چشمم به اين نشريه ها و روزنامه ها افتاد. از تيتر يك روزنامه خيلي خوشم اومد، دست كردم توي جيبم كه روزنامه رو بخرم ديدم كه پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم كه ديدم يك پسربچه سياه پوست روزنامه فروش وقتي اين نگاه پر توجه من رو ديد گفت اين روزنامه مال خودت بخشيدمش به خودت بردار براي خودت.
گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت براي خودت بخشيدمش براي خودت.
سه ماه بعد بر حسب تصادف توي همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به يه مجله خورد دست كردم تو جيبم باز ديدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت اين مجله رو بردار برا خودت، گفتم پسرجون چند وقت پيش يه روزنامه بهم بخشيدي. هر كسي مياد اينجا دچار اين مسئله ميشه بهش ميبخشي؟!
پسره گفت آره من دلم ميخواد ببخشم از سود خودمه كه ميبخشم.
به قدري اين جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده كه ميگم خدايا اين بر مبناي چه احساسي اينا رو ميگه.
زماني كه به اوج قدرت رسيدم تصميم گرفتم اين فرد رو پيدا كنم و جبران گذشته رو بكنم.
گروهي تشكيل دادم بعد از 19 سال گفتم كه بريد و اوني كه در فلان فرودگاه روزنامه ميفروخت رو پيدا كنيد. يك ماه و نيم مطالعه كردند و متوجه شدند يك فرد سياه پوسته كه الان دربان يك سالن تئاتره. خلاصه دعوتش كردن اداره.
ازش پرسيدم من رو ميشناسي. گفت بله، جناب عالي آقاي بيل گيتس معروفيد كه دنيا ميشناسدتون.
سالها پيش زماني كه تو پسربچه بودي و روزنامه ميفروختي من يه همچين صحنه اي از تو ديدم.
گفت كه طبيعيه. اين حس و حال خودم بود.
گفتم ميدوني چه كارت دارم، ميخوام اون محبتي كه به من كردي رو جبران كنم.
گفت كه چطوري؟
گفتم هر چيزي كه بخواي بهت ميدم.
(خود بيل گيتس ميگه خود اين جوونه مرتب ميخنديد وقتي با من صحبت ميكرد)
پسره سياه پوست گفت هر چي بخوام بهم ميدي؟
گفتم هرچي كه بخواي.
گفت هر چي بخوام؟
گفتم آره هر چي كه بخواي بهت ميدم. من به 50 كشور آفريقايي وام دادم به اندازه تمام اونا به تو ميبخشم.
گفت آقاي بيل گيتس نميتوني جبران كني.
پرسيدم واسه چي نميتونم جبران كنم؟
پسره سياه پوست گفت كه: فرق من با تو در اينه كه من در اوج نداشتنم به تو بخشيدم ولي تو در اوج داشتنت ميخواي به من ببخشي و اين چيزي رو جبران نميكنه.
بيل گيتس ميگه همواره احساس ميكنم ثروتمندتر از من كسي نيست جز اين جوان 32 ساله سياه پوست!
نوشته شده توسط فرزانه
| ۷ دى ۱۳۹۰ ساعت ۰۹:۰۶:۴۵
| آرشيو نظرات (0)
تمام حقوق متعلق به saharblog ميباشد |